معنی جانداری
5 بازدید
(حامص مرکب) سلاح داری. محافظت. نگهبانی. (حاشیهٔ برهان چ معین). محافظت جان : آن ترک که یافت منصب جانداری یک لحظه نمی شکیبد از دلداری گفتم دل من نگه نمی داری؟ گفت جان داری را چه کار با دلداری؟ امام فخرالدین خطاط هروی (از حاشیهٔ برهان چ معین از لباب الالباب ج ۱ ص ۲۴۸ و ۳۵۱). صاحب بریدی براهبر داد و جانداری بی باک را فرمود. (سندبادنامه ص ۳۲). اگر کندرای است در بندگی ز جان داری افتد به خر بندگی.سعدی. یار دلدار من ار قلب بدینسان شکند ببرد زود بجانداری خود پادشهش.حافظ. || حیوة. زندگانی. (ناظم الاطباء). جان داشتن. دارای جان بودن. رجوع به جان داشتن شود.
کلمات همقافیه با «جانداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر