معنی جامسة
5 بازدید
[ مِ سَ ] (ع ص) تأنیث جامس. ایستاده. افسرده. ثابت. مستقر: صخرة جامسة؛ سنگ ثابت و مستقر در جای خویش. (منتهی الارب).[ مِ سَ ] (ع اِ) باقلای قبطی را گویند و آن در مصر بسیار شود و در آبهای ایستاده روید و گل آن مانند گل سرخ باشد. (برهان) (آنندراج). باقلا قبطی. (تذکرهٔ ضریر انطاکی). و ساق وی ستبری انگشت بود و بدرازای یک گز باشد و گل وی مانند گل سرخ بود و باقلای آن کوچکتر از باقلا بوده و چون خشک شود سیاه بود. چون تر باشد بخام پخته خورند. بیخ آن از بیخ نی ستبرتر بود. قابض بود و معده را نیکو بود و آرد وی چون بیات شد اسهال کهن باز بندد و ریش روده را نافع بود و پوست وی قوی تر بود در این فعل. (اختیارات بدیعی).
کلمات همقافیه با «جامسة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سة» برای سرودن شعر