معنی جال
8 بازدید
(اِ) مطلق دام و تله را گویند و به عربی فخ و شباک خوانند. (برهان). در سانسکریت al J (دام) برای پرندگان. ماهی و غیره گویند. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): ای ز انعامت گرفته طالب آمال مال بر ره خصمت نهاده صاحب آجال جال. عبدالواسع جبلی (از آنندراج). || درخت اراک را نیز گفته اند که از چوب آن مسواک سازند. (برهان) (آنندراج) (فهرست مخزن الادویه).(ع اِ) عقل. || عزم و آهنگ. || گروهی از اسبان و شتران. (ازمنتهی الارب). || رایت. بیرق. علم. (از نشوءاللغة ص ۲۳). || کرانهٔ قبر. (از منتهی الارب). || گرداگرد اندرون چاه تا سر آن. (از منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || کرانهٔ دریا و کوه. لغتی است در «جول» که بمعانی بالا آمده یقال ماله جول؛ ای عقل و عزیمة. (منتهی الارب). || مرغی چون زاغ. (احوال و اشعار رودکی ص ۱۱۹۶): اگر ببلخ زمانی شکار جال کند بیاکند همه وادیش را به بط و به جال. رودکی. مؤلف الفاظ الادویه آرد: با جیم عربی اراک و با جیم فارسی قسمی طائر معروف که آن را چرز گویند. عربی حباری و هندی نوعی از ماهی که طبع آن در درجهٔ دوم گرم و خشک موافق مبرودین و گوشت و پیه او جهت ربو و ضیق النفس نافع است. (الفاظ الادویه).(اِخ) جائی است در آذربایجان. (مراصد الاطلاع).
کلمات همقافیه با «جال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر