معنی جاری شدن
6 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) روان شدن. روان گشتن. دویدن. رفتن. سرازیر شدن (چنانکه آب از چشمه). سائل گردیدن. مایع گردیدن. میعان داشتن. سیلان داشتن. فایض بودن : دانم که فارغی تو از حال و درد سعدی او را در انتظارت خون شد ز دیده جاری. سعدی.
کلمات همقافیه با «جاری شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر