معنی جارحه
6 بازدید
[ رِ حَ ] (ع ص، اِ) تأنیث جارح. جراحت کننده. (آنندراج). || اسب ماده. قولهم هذه الناقة و الاتان من جوارح المال؛ یعنی جوان و بچه ده است. || اندامهای مردم که بدان کار کنند. (منتهی الارب). دست. (نصاب الصبیان). اندام. (السامی) (دهار) (مهذب الاسماء): دستی که عمدهٔ تن است و عزیزترین جارحه است از جوارح چون مارگزیده و باقی تن به عَدوای علت آن تلف خواهد شد، معالجت آن جز قطع و ابانت نیست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶۲). || سگ. (ترجمان عادل مشهور به جرجانی). || مرغ شکاری. (منتهی الارب) (ترجمان عادل مشهور به جرجانی) (مهذب الاسماء) (مقدمة الادب). || جانور شکاری از مرغ و دد. ج، جوارح. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). شکره که پرنده ای است.
کلمات همقافیه با «جارحه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حه» برای سرودن شعر