معنی جادونسب
5 بازدید
[ نَ سَ ] (ص مرکب) کسی که نسبش به جادو رسد. آنکه نسبش از جادو باشد. جادونژاد. || مجازاً، سحّار. جادوگر: زان نرگس جادونسب جان مرا بگرفته تب خواب مرا هر نیمه شب بسته به آب انداخته. خاقانی. رجوع به جادونژاد شود.
کلمات همقافیه با «جادونسب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سب» برای سرودن شعر