معنی جادوئی
4 بازدید
(حامص) سحر و ساحری. (آنندراج). سحر. جادوگری. عمل جادوگر. تُوَلَه. تِوَلَه. (منتهی الارب). جِبت. طِبّ. طُبّ. طَبّ. طُلاوة. طَلاوة. طِلاوة. (اقرب الموارد) (منتهی الارب): جادوئیها کند شگفت و عجیب هست و استاش زند و استانیست.خسروی. چو بهرام آواز خسرو شنید باندیشه آن جادوئیها بدید.فردوسی. یکی جادوئی ساخت بامن بجنگ که برچشم روشن نماند آب و رنگ. فردوسی. ز تو تنبل و جادوئی دور گشت روانت بر دیو مزدور گشت.فردوسی. لختی زرق و عشوه و جادوئی آموخته. (تاریخ بیهقی). ز ضحاک جز جادوئی پیشه چیست همین رزم ایرانیان جادوئی است. (گرشاسب نامه). آن وقت که مملکت از دست سلیمان رفت دیوان خلقان را جادوئی می آموختند. (قصص الانبیاء). از ایذاء مردمان و دوستی دنیا و جادوئی پرهیز واجب دیدم. (کلیله و دمنه). زلفش به جادوئی ببرد هرکجا دلیست وآنگه به چشم و ابروی نامهربان دهد هندو ندیده ام که چو ترکان جنگجوی هرچ آیدش بدست به تیر و کمان دهد. ظهیر (از شرفنامه). غفلت و کفرست مایهٔ جادوی شعلهٔ دین است جان موسوی.مولوی. نه وسمه است آن به دلبندی خضیب است نه سرمه است آن به جادوئی کحیل است. سعدی. خمار در سر و دستش بخون هشیاران خضیب و نرگس مستش به جادوئی مکحول. سعدی. || شگفتی (ظاهراً): کنون زین سپس نامهٔ باستان بپیوندم از گفتهٔ راستان چو پیکار کیخسرو آمد پدید بباید ز من جادوئیها شنید.فردوسی.
کلمات همقافیه با «جادوئی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ئی» برای سرودن شعر