معنی جابلق
5 بازدید
[ بَ ] (اِخ) شهری است بمشرق برادر جابلص. (منتهی الارب). جابلقا: دو شارستان اند یکی بمشرق و یکی بمغرب آنکه بمشرق است جابلق است و آنکه بمغرب است جابَلَس خوانند. (ترجمهٔ بلعمی). جابلق شهری است در اقصای مغرب: ابوروح از ضحاک از ابن عباس روایت کرده است که ساکنین آنجا از اولاد عاد هستند. رجوع به معجم البلدان و مراصد الاطلاع شود: ایها الناس، لو طلبتم ابنا لنبیکم مابین جابرس الی جابلق لم تجدوه غیری و غیر اخی. (عیون الاخبار ج ۲ ص ۱۷۲). رجوع به جابلقا شود.[ بَ ] (اِخ) روستایی است به اصفهان و ذکر آن در تواریخ آمده. رجوع به معجم البلدان شود.[ ] (اِخ) از قرای تربت حیدریه. خانوار و زارع بخصوص ندارد و جزئی زراعتی آنجا میشود مدار شربش به آب قنات است و زراعت آنجا را زارعین قریهٔ ریور میکنند. حصاربند و سکنه ندارد. جدید النسق است. (مرآت البلدان ج ۴ ص ۲۰).
کلمات همقافیه با «جابلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر