معنی جابجا کردن
6 بازدید
[ بِ کَ دَ ] (مص مرکب) چیزی را از جائی بجائی دیگر نهادن. نقل : هرگاه یکی از صندلیها را دست خارجی جابجا میکرد تناسب همهٔ آنها بهم میخورد. (سایه روشن هدایت ص ۱۴). || در جنگل شناسی. نهال را از جائی بجائی دیگر نهادن. جابجا کردن نهال را گویند. (جنگل شناسی ج ۲ ص ۸۴ و ۸۶). || ذخیره کردن. || هرچیز را در جای خود نهادن. || پنهان کردن.
کلمات همقافیه با «جابجا کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر