معنی ثقل
6 بازدید
[ ثِ ] (ع اِمص، اِ) ثقالت. گرانی. سنگینی. (مقابل خفّت): خلقی را به ثقل وَطأت و فضل قوت در زیر پای پست میکرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۸۷). || رخت و باروبنهٔ مسافر. بار سنگین. چیز گران : یعقوب ثقل و بنهٔ او بر گرفت و بسیستان باز آمد. (تاریخ سیستان). پنج روز ببود با شکار و نشاط و شراب تا بنه ها و ثقل و پیلان از بژغورک بگذشتند. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۶). بر آن جانب لشکرگاه کرده و خیمه زده و ثقل و مردمی که نابکار است با بنه ها رها کرده. (تاریخ بیهقی ص ۴۶۵) و آنچه ثقل نشابور بود از جامه و فرش شادیاخ و سلاح و چیزهای دیگر که ممکن نشد بقلعهٔ میکالی فرستادن سوری مثال داد تا همه در خزانه نهادند. (تاریخ بیهقی ۵۵۲). صواب نیست در پیش مصاف این پادشاه ایستادن. رسم خویش نگاه داریم و ما را به بنه و ثقل دل مشغول نه. (تاریخ بیهقی ۵۹۰). همه راه پرزره و جوشن و سپر و ثقل بر میگذشتیم که بیفکنده بودند. (تاریخ بیهقی ص ۶۴۰). و رحل و ثقلی که از سیف الدوله بازماند و چند مربط فیل و بعضی از حشم هند در دست ابوعلی بماند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی ص ۱۱۷). و به ابوعلی بن حموله کس فرستاد و از او قلعه خواست که بدان مستظهر شود و رحل وثقل و عیال و اموال خویش آنجایگاه فرستد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخه خطی ص ۲۲۶). بسبب رحل و ثقل بسیار از خزاین و اسلحه که از نواحی هراة حاصل کرده بود... فروماند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی ص ۲۶۴). رحل و ثقل خویش فراهم پیچید و ببخارا رفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی نسخهٔ خطی مؤلف ص ۱۹۰). || کالای خانه. || بم، مقابل زیر (در موسیقی). (خلاصةالافکار شهاب صیرفی). || سختی. || سده. امتلاء. تخمه . || گناه. || گنج زمین. دفینهٔ زمین. || مرده های مدفون در زمین. (منتهی الارب). || وزن. ج، أثقال. - ثقل اجسام؛ وزن اجسام . - ثقل سامعه؛ گرانگوشی. گرانی گوش. - ثقل سرد؛ شکم دردی که از بسیار خوردن میوه خصوصاً میوه های نارس پدید آید. هیضه. و باء پائیزی . -ثقل کردن؛ در تداول عوام، سخت شدن فضول در معده و اجابت نکردن آن با درد شکم. سنگین شدن معده و درد کردن آن از بسیارخواری. - قوهٔ ثقل؛ قوهٔ جاذبهٔ زمین. - مرکز ثقل؛ نقطه ای است که کلیّهٔ قوای جاذبه وارده از زمین در آنجاتمرکز می یابد. خاصیت مرکز ثقل یک جسم این است که هر گاه نقطهٔ مزبور را بمحلی تکیه دهیم اثر قوای جاذبهٔ وارده بر کلیهٔ ذرات جسم خنثی شده بالنتیجه جسم ساکن میگردد. || مؤلف کشاف اصطلاحات الفنون آرد: ثقل ضدّالخفة و یسمیهما ای الثقل و الخفة المتکلمون اعتماداً و یسمتهما الحکماء میلاً طبعیاً علی ما فی شرح الطوالع. قال شارح حکمةالعین و فی الحواشی القطبیه الثقل قوّة طبیعیة یتحّرک بها الجسم الی حیت ینطبق به مرکز ثقله علی مرکز العالم لولم یعقه عائق. و قد یقال علی الطبیعة المقتضیة له و علی المدافعة الحاصلة بالاشتراک. و کذا الخقة -انتهی. فالخفّة قوة طبیعیّة یتحّرک بهاالجسم الی المحیط لولم یعقه عائق. و قد یقال علی الطبیعة المقتضیة له و علی المدافعة الحاصلة فَمن فسرّ المیل بنفس المدافعة التی هی من الکیفیّات الملموسة فسرّهما بنفس المدافعة. و من لم یفسّره بها بل بمبدأ المدافعه فسّرهما بمبدأ المدافعة. قال القأئلون بانّ المیل هوالمبدأ المدافعة الحرکة لها مراتب متفاوته بالشدة و الضعف و نسبة المحرک الذی هوالطبیعة الی تلک المراتب علی السویة فیمتنع ان یصدر عن ذلک المحرک شیئی من تلک المراتب الا بتوسط امر ذی مراتب متفاوتة فی الشدة والضعف لیتعین بکل واحدة من هذه المراتب صدور مرتبة معینة من الحرکة. و ذلک الامر هوالمیل. و اجاب عنه الامام الرازی بان الطبیعة قوة ساریة فی الجسم منقسمة بانقسامه. فکلماکان الجسم اکبر کانت طبیعته اقوی و کلما کان اصغر کانت طبیعته اضعف فلم یلزم ان یکون للمدافعة مبدأ مغایر للطبیعة حتی یسمّی بالمیل والاعتماد و اما تسمیةالطبیعة بالمیل و الاعتماد فبعید جدا فلا وجود للمیل. هکذا فی شرح التجرید و شرح المواقف. و یفهم من هذا بعد تعمق النظران القائلین بان المیل مبدأ المدافعة بعضهم علی ان المیل هوالطبیعة علی ما یدل علیه کلام الامام و الحواشی القطبیة و بعضهم علی انه امر آخر بواسطة تقتضی بها الطبیعة الحرکة المتفاوتة و المدافعة. ففهم من هذا ان ماذکر فی الحواشی القطبیة من المعانی الثلاثة للثقل و الخفة مبنی علی اختلاف المذاهب فلوترک قوله بالاشتراک لکان اولی. اذلیس لهما بالحقیقة الامعنی واحد لکنه مختلف فیه. (التقسیم: کل من الثقل و الخفة اما مطلقان او اضافیان فالثقل المطلق کیفیة تقتضی حرکة الجسم الی حیث ینطبق مرکز ثقله علی مرکز العالم کالارض. والثقل الاضافی کیفیة تقتضی حرکة الجسم الی جانب المرکز فی اکثر المسافة الممتدة بین المرکز و المحیط. لکنه لا یبلغ المرکز کالماء. و الخفة المطلقة کیفیة تقتضی حرکة الجسم الی حیث ینطبق سطحه علی سطح مقعر فلک القمر کالنار. والخفة الاضافیة کیفیة تقتضی حرکته الی جانب المحیط فی اکثرالمسافة الممتدة بین المرکز و المحیط لکنه لایبلغ المحیط کالهواء. قیل هذا یقتضی ان الارض لوفرض اخراجها عن مکانها لایصل الماء الی مرکز العالم و فیه بعد. وفی حواشی شرح التذکرة ان الماء ایضا طالب للمرکز علی الاطلاق بحیث لو لم تکن الارض لسال الماء الی مرکز العالم الا ان الارض قد سبقت الماء بالوصول الی المرکز لانّ ذلک الطلب فیها اقوی فغلبت علی الماء فصارت مانعة لوصول الماء الی المرکز و کذا الکلام فی الهواء و النار من انّ احدهما طالب له علی الاطلاق و الاخر طالب له لا علی الاطلاق او انّ کلیهما طالب له علی الاطلاق الا ان ذلک الطلب فی احدهما اقوی. کذا ذکر عبدالعلی البیرجندی فی حاشیة الچغمینی و یؤید هذا زیادة قید لو لم یعقه عائق فی تعریف الثقل المنقول من الحواشی القطبیة. ثم انه لایخفی ان هذا التقسیم انما هو للثقل و الخفة بالتفسیر الاول و الثانی من التفاسیر الثلاثة المذکورة و یمکن ایضاً اعتباره فیهما بالقیاس الی التفسیر الاخیر کما لایخفی.[ ثِ ] (اِخ) محلی است در شعر زهیر. (مراصد الاطلاع).[ ثَ قَ ] (ع اِ) متاع و بار مسافر و حشم و خدمتکاران او. بار. بنه. || هرچیز نفیس نگاه داشتنی. و منه الحدیث؛ انی تارک فیکم الثقلین، کتاب اللََّه و عترتی.[ ثِ قَ ] (ع اِمص) گرانی. ضد خفت، سبکی. || گران شدن. (غیاث اللغة).[ ثَ ] (ع اِمص) سنگینی. گرانی. || (مص) گران شدن آزمودن وزن بدست. || چربیدن و افزون آمدن چیزی بر چیزی در وزن. || گوسفند را دروا کردن برای سنجیدن گوشت. || سخت بیمار شدن. || سنگین شدن بیماری کسی. || ثقلت المرأة؛ گران شد زن و ظاهر شد آبستنی وی. || ثقل عرفج؛ تازه و تر گردیدن شاخ آن. ثقل ثمام؛ تر و تازه گردیدن ثمام.[ ثُ ] (ع ص، اِ) جِ ثقیل.[ ثَ قِ ] (ع مص) سست و کاهل شدن. || گران شدن به وزن.
کلمات همقافیه با «ثقل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قل» برای سرودن شعر