معنی ثفل
7 بازدید
[ ثُ ] (ع اِ) (شاید معرب از تفالهٔ فارسی) تفاله. کنجاره. || لفاظة. || دردی. ته نشین آب و دواء و جز آن. ثافل. تیرگی شیر و روغن. درشت پس افتادهٔ از چیزی فشرده. ثجیر. جرم : گر هوا و نار را سفلی کند تیرگی و دردی و ثفلی کند.مولوی. || دانه. || سفرهٔ زیر دستاس. || ثفل روغن. کداده. تِلزَه. || سرگین. ثفل غذاء. آنچه دفع شود از معده : هرچند طعام خوشتر ثفل وی گنداتر. (کیمیای سعادت).[ ثَ فِ ] (ع ص، اِ) کسی که دُرد خورد. ثفل خوار.[ ثَ ] (ع مص) ثفل رَحی؛ سفره گستردن زیر دست آس. || ثفل شی ء، پراکنده کردن آن به یک بار (از منتهی الارب).[ ثَ فَ ] (ع ص) گران رو، از شتر و جز آن.
کلمات همقافیه با «ثفل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فل» برای سرودن شعر