معنی تیر انداختن
6 بازدید
[ اَ تَ ] (مص مرکب) تیر افکندن بر چیزی. (آنندراج). پرتاب کردن تیر. (ناظم الاطباء). گشاد دادن تیر از کمان.(یادداشت بخط مرحوم دهخدا): غلامان تیر انداختن گرفتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۱۱). رمضان تمام شد و امیر عید بکرد و خصمان آمده بودند قریب چهار پنج هزار و بسیار تیر انداختند بدان وقت که ما به نماز مشغول بودیم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۵۸۵). ور جهان پر شد از مگس منداز بر مگس خیره خیره تیر خدنگ. ناصرخسرو. او را [بهرام گور] سواری و نیزه تاختن و تیر انداختن آموخت. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۷۵). به چابکتر از خود مینداز تیر چو افتاد دامن به دندان بگیر. سعدی (بوستان). صد انداختی تیر و هر صد خطاست اگر هوشمندی یک انداز و راست. سعدی (بوستان). چو تیر انداختی بر روی دشمن حذر کن کاندر آماجش نشستی. سعدی (از آنندراج). || جوش برآوردن. آنچه از کروهه های هوائی از بن مایع جوشان بر روی مایع آید. برشدن گلوله هائی از هواست که از بن ظرفی محتوی مایعی جوشان به سطح مایع آید. (از یادداشتهای مرحوم دهخدا): ... گفت این شیره همچون دیگ بی آتش می جوشد و تیر می اندازد. گفت چون بیارامد مرا آگاه کن. (نوروزنامهٔ منسوب به خیام). فتنه نندیشد که در خم تیر اندازد نبیذ کفر نگریزد که سوسن در چمن خنجر کشد. سیدحسن غزنوی. رجوع به تیر زدن و تیر و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تیر انداختن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر