معنی تیرگی
6 بازدید
[ رَ / رِ ] (حامص) تاریکی. (برهان) (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). ظلمت. (ناظم الاطباء). مقابل روشنی چنانکه در هوا و آب و جز آن. تاری. تاریکی. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). از تیره (MMM تیرگ) +ی (مصدری). (حاشیهٔ برهان چ معین): مرد حرس کفکهاش پاک بگیرد تا بشود تیرگیش و گردد رخشان.رودکی. تو از تیرگی روشنائی مجوی که با آتش آب اندر آری بجوی.فردوسی. برآمد یکی ابر و گردی سیاه کز آن تیرگی دیده گم کرده راه.فردوسی. بیاید هم اکنون که شب تیره گشت ورا دیده از تیرگی خیره گشت.فردوسی. بدان تیرگی رستم او را بدید سبک تیغ تیز از میان برکشید.فردوسی. هوا را بود روشنی و لطیفی زمین را بود تیرگی و گرانی.فرخی. تا بباشد آسمان را تیرگی و روشنی تا بباشد اختران را اجتماع و افتراق. منوچهری. پس از تیرگی روشنی گیرد آب برآید پس از تیره شب آفتاب.اسدی. چنان تیره گیتی که از بس خروش ز بس تیرگی ره نبردی بگوش.اسدی. برون آرد از دل بدی را خرد چو از شیر مر تیرگی را نمد.ناصرخسرو. پیغامبران فرستاد تا که ایشان خلق را از تیرگی کفر سوی روشنائی ایمان راه نمایند. (مجمل التواریخ و القصص از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). که شب را تیرگی چندان بماند که رخ پیدا کند خورشید انور.انوری. باللََّه که گر به تیرگی و تشنگی بمیرم دنبال آفتاب و پی کوثری ندارم.خاقانی. صورت خوبان به معنی چون ببینی آینه ست کز برونسو روشنی دارد درونسو تیرگی. خاقانی. تا کی این روز و شب و چندین مغاک و تیرگی آن درخت آبنوس این صورت هندوستان. خاقانی. چون سایه مرا به تیرگی جوی کاندر ره روشنی نیابی.خاقانی. اگر چشمه روشن بود به تیرگی جویها زیان ندارد و اگر چشمه تاریک بود به روشنی جوی هیچ امید نباشد. (تذکرةالاولیاء عطار). اگر چند باشد شب دیرباز بر او تیرگی هم نماند دراز.سعدی. از نخشبی مدار طمع در جهان کرم نخ نام دیو باشد و شب تیرگی و غم. (از صحاح الفرس از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || کدورت خاطر. (برهان) (غیاث اللغات). کدورت. (ناظم الاطباء). کین. بغضاء. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). تندخویی و آتش مزاجی. (حاشیهٔ برهان چ معین): چو آمد بکار اندرون تیرگی گرفتند پرمایگان خیرگی.فردوسی. همان راه یزدان بباید سپرد ز دل تیرگی ها بباید سترد.فردوسی. بگفتار پیغمبرت راه جوی دل از تیرگی ها بدین آب شوی.فردوسی. مردی بود [ بلکاتکین حاجب ] که از وی... و جوانمردتر کم دیدند اما تیرگی قوی بر وی مستولی بود و... (تاریخ بیهقی از حاشیهٔ برهان چ معین). روز به شب کرده ای به تیرگی حال شب به سحر کن به روشنائی باده.خاقانی. گفت یکی وحشت این در دماغ تیرگی آرد چو نفس در چراغ.نظامی. || سیاهی. (غیاث اللغات) (انجمن آرا) (آنندراج) (از ناظم الاطباء): دو چشمش بسان دو نرگس بباغ مژه تیرگی برده از پر زاغ.فردوسی.
کلمات همقافیه با «تیرگی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گی» برای سرودن شعر