معنی تیرک
7 بازدید
[ رَ ] (اِ مصغر) تصغیر تیر است. (برهان) (آنندراج). مصغر تیر؛ یعنی تیر کوچک. (ناظم الاطباء). || تیر و رکن. وردنه. چوبک. شوبق (معرب). مرقاق. (از یادداشتهای بخط مرحوم دهخدا). رجوع به تیر تتماج و تیر نان در ذیل ترکیبهای کلمهٔ تیر (معنی دوم) شود. || آبله هائی که در دیگ آب جوشان به سبب پخته شدن گوشت یا در میان روغن جوشان بهم میرسد و بخاری که از پاره شدن آبلهٔ دیگ شله و حلیم و هریسه و مانند آن می جهد. (برهان) (از ناظم الاطباء). || وجع را گویند. (فرهنگ جهانگیری). وجع که مانند سوزن و جوال دوز می خلیده باشد. (فرهنگ رشیدی). جستن درد و وجع هم هست در اعضاء. (برهان). دردی که مانند سوزن در اعضاء آدمی می خلد. (ناظم الاطباء). وجع را گویند که مانند سوزن و جوالدوز خلنده باشد. (انجمن آرا) (آنندراج): چون سنگ درون گرده گردد مدرک از درد زند گرده چو تیرک ناوک در گردهٔ کس چو باد گردد مدرک نافع باشد کمار و اسپوس و نمک. یوسفی طبیب (از انجمن آرا) (از آنندراج). رجوع به تیر کشیدن شود.[ رَ ] (اِخ) قصبه ای است از اقلیم چهارم در شمال ابهر افتاده سی پاره دیه از توابع آن است. هوایش سرد است... و آبش از همان کوهها برمی خیزد و به سفیدرود می ریزد. (نزهةالقلوب ج ۳ ص ۶۶).
کلمات همقافیه با «تیرک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رک» برای سرودن شعر