معنی تیره گشتن
7 بازدید
[ رَ / رِ گَ تَ ] (مص مرکب) تیره شدن. تیره گردیدن. سیاه و ظلمانی گشتن شب. تیره و تاریک گشتن : سپه بازگردید چون تیره گشت که چشم سواران همی خیره گشت. فردوسی. همی گفت از اینگونه تا تیره گشت ز دیدار چشم یلان خیره گشت.فردوسی. || خجل گشتن. شرمنده شدن : چو دستان شنید این سخن تیره گشت همه چشمش از روی او خیره گشت. فردوسی. چو بشنید شنگل سخن تیره گشت ز گفتار فرزانگان خیره گشت.فردوسی. ز رشک چهرهٔ تو ماه تیره گشت و خجل ز شرم قامت تو سرو گوژ گشت و دوتا. فرخی. رجوع به تیره و دیگر ترکیبهای آن شود. || سخت ظلمانی و اندوهبار شدن. - تیره گشتن جهان؛ سیاه و ظلمانی شدن دنیا. تاریک گشتن دنیا. -تیره شدن جهان بر کسی؛ کنایه از سخت شدن گیتی بر وی : گر تیره گشت بر تو جهان بر فلک مگیر اینک تراب و خاک در و خانه پرشغال. ناصرخسرو. - تیره گشتن جهان پیش چشم کسی؛ تاریک گشتن دنیا از شدت غم و خشم و تأثر. از خود بیخود شدن. سخت متأثر شدن : تهمتن ز گفتار او خیره گشت جهان پیش چشم اندرش تیره گشت. فردوسی. - تیره گشتن چراغ؛ خاموش شدن آن و کنایه از مردن جوانی است : دوتائی شد آن سرو نازان به باغ همان تیره گشت آن گرامی چراغ.فردوسی. || تباه و ضایع گشتن. - تیره روان گشتن؛ تنگدل شدن. بددل شدن. بداندیشه گشتن : چو آگاهی آمد سوی اردوان دلش گشت پربیم و تیره روان.فردوسی. - تیره گشتن آبرو؛ از بین رفتن آن. بی آبرو گشتن : بدان کودک تیز و نادان بگوی که ما را کنون تیره گشت آبروی.فردوسی. - تیره گشتن اندیشه؛ پریشان خاطر گشتن. بدگمان شدن. آشفته خرد گشتن : ندانیم کاندیشهٔ شهریار چرا تیره گشت اندرین روزگار.فردوسی. - تیره گشتن رای؛ تاریک اندیشه گشتن. تیره مغز و تیره خرد گشتن. بدرای و ناراست و نادرست اندیشه گشتن : چو بشنید قیصر دلش خیره گشت ز نوشیروان رأی او تیره گشت.فردوسی. || ناصاف گشتن. - تیره گشتن آب؛ تیره شدن و ناصاف گشتن آن. - تیره گشتن آب کسی نزد دیگری؛ رخنه در جاه او افتادن. متزلزل شدن وضعیت و موقعیت او: ور ایدون که نزدیک افراسیاب ترا تیره گشتست بر خیره آب.فردوسی.
کلمات همقافیه با «تیره گشتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر