معنی تکلیء
4 بازدید
[ تَ ءْ ] (ع مص) بیعانه گرفتن. || به کرانه رسانیدن کشتی و بستن کشتی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بازداشتن کسی بر کنارهٔ دریا. (تاج المصادر بیهقی). بند کردن و بازداشتن. || بجایی آمدن که باد کم گذرد. || پیش آمدن. || نگریستن، یقال کلاء فیه؛ ای نظر فیه متأملاً. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || سلف دادن در طعام. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). رجوع به تکلئة شود.
کلمات همقافیه با «تکلیء»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ء» برای سرودن شعر