معنی تولیت
8 بازدید
[ تَ یَ ] (ع مص) تولیة. نصب. مقابل عزل. کار در گردن کسی کردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). عمل دادن به کسی. (غیاث اللغات): چون وزارت بدو رسید تاش را از زعامت و قیادت لشکر معزول کرد و به تولیت و تقریر آن منصب بر ابوالحسن سیمجور مثال داد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۸۰). || والی ساختن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). والی گردانیدن. (غیاث اللغات). || روی آوردن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || پی در پی شدن. (غیاث اللغات). || برگردانیدن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). پشت برگردانیدن. به همهٔ معانی رجوع به تولیة شود. || چیزی را به آنچه خریده باشند به کسی فروختن. || (اِ) ذمّه داری. (غیاث اللغات). ذمّه داری و واگذاری امور املاک موقوفه. (ناظم الاطباء). رجوع به تولیت دادن شود.
کلمات همقافیه با «تولیت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر