معنی توده
12 بازدید
[ دَ / دِ ] (اِ) تل و پشتهٔ خاکستر و خرمن غله و امثال آن باشد و هر چیز که بر بالای هم ریزند. (برهان). پشته و تل و خرمن غله و امثال آن و ریگ بسیار که بر بالای هم ریزند. (انجمن آرا) (آنندراج). تل و پشته و انبار و خرمن و تپه و پشتهٔ خاکستر و هر چیز روی هم انباشته. (ناظم الاطباء). کوده. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۴۶۱). چیزی باشد که آن را چون تلی سازند مانند خرمن جو و گندم و غیر آن. (صحاح الفرس). تل و پشته و خرمن و قبهٔ غله را نیز گویند. (اوبهی). فراهم کردهٔ چیزی یا چیزهایی بشکل خرمنی شبیه مخروطی: تودهٔ خاک، تودهٔ سنگ و غیره. کُپّه. با شدن و با کردن صرف شود. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): ز کشته به هر سو یکی توده بود گیاهان به مغز سر آلوده بود.فردوسی. اگر شاه را دل ز گیلان بخست ببرّیم سرها ز تنها بدست دل شاه خشنود گردد مگر چو بیند بریده یکی توده سر.فردوسی. پدید آمد آن تودهٔ شنبلید دو زلف شب تیره شد ناپدید.فردوسی. آری به مهره های سقط ننگرد کسی کاو را به توده پیش بود درّ شاهوار.فرخی. بگو آن تودهٔ گل را بگو آن شاخ نسرین را بگو آن فخر خوبان را، نگار چین و ماچین را. فرخی. یک توده شاره های نگارین به ده درست یک خیمه بردگان دوآیین به ده درم.فرخی. فزون از آن نبود ریگ در بیابانها که پیش شاه جهان بود تودهٔ گوهر.عنصری. دگر جای دیدند چندین گروه ز عنبر یکی توده مانند کوه.(گرشاسبنامه). گاو لاغر به زاغذ اندر کرد تودهٔ زر به کاغذ اندر کرد. ؟ (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). نشیب و توده و بالا همه خاموش و بی جنبش چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی. ناصرخسرو. بر فلک زآن مسیح سر بفراشت که بر این خاک توده خانه نداشت.سنائی. تکیه بر استخوان توده کرده بود. (کلیله و دمنه). شهبازگوهری چه کنی قبه های دود سیمرغ پیکری چه کنی توده های خاک؟ خاقانی. دست کمال بر کمر آسمان نشاند آن گوهر ثمین که در این خاک توده بود. خاقانی. مهدی که بیند آتشِ شمشیر شاه گوید دجال را به تودهٔ خاکستری ندارم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۸۱). و قصر مشید... که او ساخته بود هنوز تودهٔ آن باقی است. (تاریخ طبرستان). کم آواز هرگز نبینی خجل جوی مشک بهتر که یک توده گل. (بوستان). خواجه فرمودند آرزوی شما چیست، اصحاب گفتند بریانی. در آن نزدیک توده ای بود به غایت بزرگ. اشارت فرمودند... اصحاب چون برآمدند سواری آمد و خوان آراسته آورد... (انیس الطالبین بخاری ص ۹۲). - توده توده؛ پشته پشته. تل تل. خرمن خرمن : گهی چون تخته تخته ساده سیم اندر هوا برهم گهی چون توده توده سوده کافور است بر بالا. مسعودسعد. - تودهٔ خاک؛ تل خاک و تپهٔ خاک. (ناظم الاطباء). - توده های خاک؛ طبقات زمین. (ناظم الاطباء). - || هفت اقلیم. (ناظم الاطباء). - || کالبدهای آدمی. (ناظم الاطباء). || انبوه مردم. عامهٔ خلق. (فرهنگ فارسی معین). گروه و جمعیت از مردم. (حاشیهٔ برهان چ معین). مردم عادی. اکثریت مردم. عامه.[ دِ ] (اِخ) دهی از دهستان زوارم است که در بخش شیروان شهرستان قوچان واقع است و ۳۱۷ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «توده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر