معنی تودری
5 بازدید
[ دَ ] (اِ) تخم گیاهی است که آن را به عربی قصیصه خوانند و در صفاهان قدامه و در کرمان مادردخت گویند، و خوردن آن قوت باه دهد. (برهان). تخمی لعابی که قدامه و تخم مادردخت نیز گویند. (ناظم الاطباء). تخم گیاهی است که در صفاهان قدامه و در کرمان مادردخت گویند و معرب آن تودریج است. (انجمن آرا) (آنندراج). اشجارة. اروسیمون . شندله. قدومه. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). ... و به یونانی اَروسمن و به عربی بزر خمخم نامند. نبات او را برگ دراز و بی ساق و شاخهای او سرخ و صلب و با اندک خاری ریزه و ثمرش در غلاف باریک و لطیف و تخمش از عدس کوچکتر و اندک پهن و سرخ و زرد و سفید می باشد... و رجوع به لکلرک ج ۱ ص ۳۲۱ ذیل توذری و تحفهٔ حکیم مؤمن و فهرست مخزن الادویه و ترجمهٔ ضریر انطاکی و ترجمهٔ صیدنه و بحر الجواهر و اختیارات بدیعی و الفاظ الادویه شود. || بمعنی سماق هم بنظر آمده است و معرب آن تودریج است. (برهان). سماق. (ناظم الاطباء).[ دَ ] (اِ مرکب) (از: تو +در +ی) قالی یا گلیم یا بساطی دیگر که در آستانه های در افکنند. قالیچه یا گلیم خردی که میان دو دیوار آستانهٔ در افکنند. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا).
کلمات همقافیه با «تودری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر