معنی تودد
17 بازدید
[ تَ وَدْ دُ ] (ع مص) کشیدن دوستی کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جلب دوستی کسی کردن و طلب محبت او نمودن، یقال: ان توددتهم لانوا. (از اقرب الموارد). || دوستی نمودن. (دهار). بسیار دوست داشتن. (آنندراج). دوست داشتن کسی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تحبب. (اقرب الموارد). طلب مودت همگنان و اهل فضل باشد به خوشروئی و نیک سخنی و دیگر چیزها که مستدعی این معنی بود. (از نفائس الفنون، حکمت مدنی) (از تعریفات جرجانی). || (اِمص) دوستی و محبت. (ناظم الاطباء). دوستی. ج، توددات. (فرهنگ فارسی معین): و تذکره ای که با تو فرستاده آمده است تودد و تعهد را، سبکی آن بازنمائی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۰). بدین تودد حقی گزارده شود و ما را زیانی ندارد. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۱۰۸). هرچه از دشمن دانا و مخالف داهی تلطف و تودد بیش بیند در بدگمانی و خویشتن نگاه داشتن زیادت کند. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۱۹۱). اگرچه در ملاطفت مبالغت نماید و در تودد تنوق واجب دارد. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۳۰۴). با ایشان به ظاهر تودد می نمود و دل و اندرون او به هوای شمس المعالی مشحون بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶۱).
کلمات همقافیه با «تودد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دد» برای سرودن شعر