معنی توج
5 بازدید
(اِ) بهی را گویند و آنرا بِهْ نیز گویند. (فرهنگ جهانگیری). میوه ایست که آنرا بِهْ و بهی گویند. (برهان). میوهٔ بهی. (فرهنگ رشیدی). میوهٔ به که آنرا بهی نیز گویند. (انجمن آرا) (آنندراج). در لاهیجان بِهْ را گویند و در رامیان آنرا شغال به نامند. (از یادداشت بخط مرحوم دهخدا). سفرجل. (فهرست مخزن الادویه). بهی. (الفاظ الادویه). || فلزی که مرکب است از مس و روی و آنرا برنج نیز گویند. (ناظم الاطباء). رجوع به دزی ج ۱ ص ۱۵۶ شود.[ تَ ] (ع مص) فرورفتن انگشت در چیزی آماسیده و تر، یقال: تاجت اصبعی فیه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || افسر پوشیدن. (از اقرب الموارد). رجوع به تاج و تتویج شود.[ تَ وْ وَ ] (ع اِ) بیشهٔ شیرناک. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ تَ وْ وَ ] (اِخ) لغتی است در تَوَّز که شهریست به فارس. (منتهی الارب). نام شهریست در فارس میانهٔ بلوک کازرون و شولستان ممسنی و بلوک خشت، و در کتابهای لغت و تایخ نوشته است تَوَّج به فتح و تشدید واو و فتحه، شهری است در فارس نزدیک کازرون، چون در گودی واقع شده هوای بسیار گرم و نخلستان بسیار دارد. خانه های آن از خشت خام و دوری آن از شیراز سی ودو فرسنگ است، و این شهر را لوّز، به تشدید واو و تَوْز بفتح تا و سکون واو نیز گویند و پارچهٔ لطیف خوش رنگ ریسمانی را در این شهر می بافند و آن را توزی گویند. در صدر اسلام جنگهائی در این شهر اتفاق افتاد و اکنون از این شهر اسمی و رسمی باقی نمانده است. (فارسنامهٔ ناصری): چون سال بیست وسه اندرآمد از هجرت پیغمبر صلی اللََّه علیه وسلم، عمر را به اول سال خبر آمد که شهرک که ملک فارس است سپاه بسیار گرد کرده است به توج. و توج آن شهر است که وی را به پارسی توز خوانند و آن جامه های توزی از آنجا آورند. به کرانهٔ فارس است از سوی اهواز. (ترجمهٔ طبری بلعمی). حکم بن العاص برادر عثمان بن العاص روی به شیراز نهاد و شهرک پیشباز آمد از توج با سپاهی بسیار از عجم همه با سلاح تمام... (ترجمهٔ طبری بلعمی). و اعمالی که بر ساحل دریا بود بگشادند و به توج آمدند و بگرفتند و آنجا مقام کردند و این توج از کورهٔ اردشیرخوره است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۴). توج به قدیم شهرکی بزرگ بوده است. مقام عرب را شاید که گرمسیر عظیم است و در بیابان افتاده است و اکنون خود نیز خرابست و از آن عرب که قدیم بودند کس نماند. پس عضدالدوله قومی را از عرب شام بیاورد و آنجا بنشاند و اکنون این قدر عرب که مانده اند از نژاد ایشانند و آب روان نباشد و جامع و منبر هست. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۵). رجوع به نزهة القلوب ص ۱۱۶ و ص ۲۲۵ و المعرب جوالیقی ص ۶۱ و ۸۹ و تاریخ سیستان ص ۲۲۸ و کامل ابن اثیر ج ۳ ص ۱۹ و قاموس الاعلام ترکی و معجم البلدان و سرزمینهای خلافت شرقی چ بنگاه ترجمه و نشر کتاب ص ۲۸۰ و توز شود.
کلمات همقافیه با «توج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وج» برای سرودن شعر