معنی توانگر شدن
5 بازدید
[ تُ / تَ گَ شُ دَ ] (مص مرکب) نیرومند شدن. قوی شدن. توانا شدن. پیروز شدن : بزرگان ایران توانگر شدند بسی نیز با تخت و افسر شدند.فردوسی. سپاهش همه زو توانگر شدند از اندازهٔ کار برتر شدند.فردوسی. || غنی شدن. مالدار شدن. ثروتمند شدن : به نوّی یکی گنج بنهاد شاه توانگر شد آشفته شد بر سپاه.فردوسی. فرازآمدش ارج و آرام و چیز توانگر شد آن هفت فرزند نیز.فردوسی. یکایک ز هر سو به چنگ آمدش بسی گوهر از گنج گنگ آمدش سپه سربسر زآن توانگر شدند چو با یاره و طوق و افسر شدند.فردوسی. لشکر توانگر شد، چنانکه همه زر و سیم و عطر و جواهر یافتند و بمراد بازگشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۰۹). ایشان خود توانگر شده اند که اندازه ای نیست که چه یافته اند از غارت. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۴۳). پادشاه باید که خدمتکاران را... چندان نعمت و غنیمت ندهد که توانگر شوند. (کلیله و دمنه). همتش از گنج توانگر شده جملهٔ مقصود میسر شده.نظامی. رجوع به توانگر و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «توانگر شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر