معنی تنگ افتادن
5 بازدید
[ تَ اُ دَ ] (مص مرکب) تنگ افتادنِ کار؛ لازم تنگ گرفتن کار. (از آنندراج). سخت و پیچیده و مشکل گردیدن امری : رفتن یار سفرپیشهٔ من تنگ افتاد با که گویم که میان من و دل جنگ افتاد؟ سیدحسن غزنوی. چاکهای سینه ام هر یک در بتخانه است از دل من کار بر اسلام تنگ افتاده است. سلیم (از آنندراج). || از بسیار خوردن دچار تاسه و تقلا شدن. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا). || پیچیده شدن تسمه یا نوار یا طناب یا چیزی مانند آن به اسپ و جز آن. (یادداشت ایضاً).
کلمات همقافیه با «تنگ افتادن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر