معنی تنگحال
6 بازدید
[ تَ ] (ص مرکب) تنگدست و مفلس و فقیر و تهی دست. (ناظم الاطباء): بوسهل پی آوردن خواجه، فرستاده آمد که بوسهل بروزگار گذشته تنگحال بود و خدمت و تأدیب فرزندان خواجه کردی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹). ور دم نزدم چو تنگحالان دانی لغت زبان لالان.نظامی. رجوع به تنگ حالی و تنگ و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تنگحال»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ال» برای سرودن شعر