معنی تنوری
4 بازدید
[ تَ نْ نو ری ی ] (ع ص نسبی) تنار. تنورگر. (منتهی الارب). تنورگر و نان پز. (ناظم الاطباء). منسوب است به تنور که افادهٔ آشنا به صنعت آن و تجارت و کسب با آن را می کند. (از سمعانی).[ تَ ] (ص نسبی) منسوب به تنور. بریان شده در تنور. پخته شده در تنور. کباب شده در تنور، همچون کباب تنوری، لبوی تنوری و جز اینها. مرادف تنوریة. رجوع به تنور و تنوریة شود.
کلمات همقافیه با «تنوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر