معنی تنعم
6 بازدید
[ تَ نَ عْ عُ ] (ع مص) به ناز زیستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (دهار). فراخ و آسان زندگانی گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). مانند ترفّه و تمتع. (از اقرب الموارد). به ناز و نعمت پرورده شدن. (غیاث اللغات). به ناز و نعمت زیستن. (آنندراج). زندگانی فراخ و آسان و ناز و نعمت. (ناظم الاطباء). ج، تنعمات : در نعمت تو اهل هنر در تنعمند تو هم ز نعمت هنر اندر تنعمی.سوزنی. به تنعم جهلا را مستای که ستودن به علوم و حکم است.خاقانی. اسکندر و تنعم و ملک دوروزه عمر خضر و شعار مفلسی و عمر جاودان. خاقانی. تا از جمال مهد تو شروان جمال یافت قحطش همه نعیم و نیازش تنعم است. خاقانی. در شبستان مرگ شد زآن پیش که به بستان به صد تنعم شد.خاقانی. از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی... (گلستان). آنکه در راحت و تنعم زیست او چه داند که حال گُرْسنه چیست؟ (گلستان). دوام عیش و تنعم نه شیوهٔ عشق است اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی.حافظ. - اهل تنعم؛ کسانی که در ناز و نعمت و فراغ بال بسر برند. صاحبان نعمت و آسایش : و این [ افراط طمث ] بیشتر، اهل تنعم را افتد که غذا نیک خورند و کاری با رنج نکنند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - در تنعم بودن؛ در ناز و نعمت بودن. (ناظم الاطباء). رجوع به دیگر ترکیبهای تنعم شود. || جُستن، یقال: تنعمه بالمکان؛ ای طلبه. || برهنه پای رفتن. || ستیهیدن به راندن ستور. || یقال: تنعم قدمه؛ ای ابتذلها. || سازواری کردن، یقال: اتیت ارضهم فتنعمتنی؛ ای وافقتنی. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ تَ عُ ] (اِخ) از اعلام است. (منتهی الارب). تَنْعُم و تَنْعُمة، دو قریه اند از اعمال صنعا. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «تنعم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «عم» برای سرودن شعر