معنی تنزه
7 بازدید
[ تُ زَ / زِ ] (اِ) چیزی باشد که نخست از درخت سر زند و بعد از آن برگ از میان آن برآید. (برهان). تنده و غنچه مانندی که نخست از شاخ درخت سر زند. جوزق. (ناظم الاطباء). تبدیل همان تنده است که در برهان مکرر کرده است. (انجمن آرا) (از آنندراج). رجوع به تنده شود.[ تَ نَ زْ زُهْ ] (ع مص) دور شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). برآمدن به سیر باغ و سبزه زار و صاحب قاموس گوید استعمال تنزه در این معنی غلط فاحش است و بمعنی خوشی و بی غمی. (آنندراج). دور شدن از عیب و سیر باغ و سبزه و عمارات، مجازاً بمعنی خوشی و بی غمی. (غیاث اللغات). بیرون شدن به بساتین. (مجمل اللغة). در اصل دوری جستن از مکان حرمت است و مرجع تنزه در امور دیانت باشد... (کشاف اصطلاحات الفنون): بدان تنزهی و تفریحی می جستم. (کلیله و دمنه). در نظارهٔ او [مرغزار] آسمان چشم حیرت گشاده. تنزهی هرچه دلکش تر. (کلیله و دمنه). بر سر روضه همه جای تنزه شمرند بر لب برکه همه جای تماشا شنوند.خاقانی. مدتی در این زرع و ضرع تفکه و تنزه نمودی. (سندبادنامه ص ۱۷). || پاک دامنی و پارسایی و عاری بودن از عیب و آلایش. (ناظم الاطباء). گویند: هو یتنزه عن المطامع و عن ملائم الاخلاق؛ یعنی از آنچه موجب نکوهش وی شود دامن فرامی چیند و دوری می کند. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تنزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر