معنی تندرو
6 بازدید
[ تُ رَ / رُو ] (نف مرکب) چالاک و تیزرفتار. (آنندراج). سریع و سریع الحرکه. تیزرفتار. (ناظم الاطباء). تندرفتار. تیزتک. تیزرفتار. تیزرو. سریع السیر: چو بشنید پند جهاندار نو پیاده شد از بارهٔ تندرو.فردوسی. نیا را بدید از کران، شاه نو برانگیخت آن بارهٔ تندرو.فردوسی. تا برآید از پس آن میغ باد تندرو آسمان چون رنگ بزداید ز میغ گردرنگ. منوچهری. چون تک اندیشه به گرمی رسید تندرو چرخ به نرمی رسید.نظامی. گر کمیت اشک گلگونم نبودی تندرو کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع؟ حافظ. رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن شود.[ تُ ] (ص مرکب) تندروی. ترشروی را گویند. (برهان) (آنندراج) (از فرهنگ رشیدی) (شرفنامهٔ منیری). زشت و ناخوش رو و خشمناک. (ناظم الاطباء): پس آنگه بدو گفت کای تندروی نشاید که بنمایی این زشت خوی.فردوسی. کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش. حافظ. || بخیل و ممسک. (برهان) (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری). بخیل. (فرهنگ رشیدی) (غیاث اللغات): بنالید درویشی از ضعف حال برِ تندرویی خداوند مال. سعدی (از شرفنامهٔ منیری). رجوع به تند و دیگر ترکیبهای آن شود.
کلمات همقافیه با «تندرو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رو» برای سرودن شعر