معنی تندرستی

معنی تندرستی

6 بازدید
[ تَ دُ رُ ] (حامص مرکب) سلامتی و صحت و بی مرضی و توانایی و قوت بدن و شهند. (ناظم الاطباء). از: تندرست +ی (مصدری)... پهلوی تندرستی ، سلامت. (از حاشیهٔ برهان چ معین): ترا ای جوان تندرستی و بخت همانا و همواره با تاج و تخت.فردوسی. به نیک اختر و تندرستی شدن به پیروزی و شاد بازآمدن.فردوسی. همه تندرستی به فرمان اوست همه نیکویی زیر پیمان اوست.فردوسی. ترا تندرستی از آن شد کنون که بر نیکویی رای تو شد فزون.فردوسی. تندرستیش باد و روزبهی کامگاری و قدرت و امکان.فرخی. به تندرستی و شاهنشهی و روزبهی همی گذار جهان را بکام و خود مگذر. فرخی. مثل زنند که آید پزشک ناخوانده چو تندرستی تیمار دارد از بیمار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۱). کنونم زور، لختی در تن آمد نشاط تندرستی در من آمد. (ویس و رامین). دو چیز است اندر جهان نیکتر جوانی یکی، تندرستی دگر.اسدی. و چون عالمی نبود در میان ایشان و آن نعمت و تندرستی در میان ایشان نماند. (قصص الانبیاء ص ۱۳۱). از اینجا بتوان دانست که تندرستی را و درست اندامی را و کار هر اندامی را سبب نخستین آنست که مزاج اندامها یکسان همه معتدل باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). ایمنی را و تندرستی را آدمی شکر کرد نتواند در جهان این دو نعمتی است بزرگ داند آنکس که نیک و بد داند.مسعودسعد. ز جمله نعمت دنیا چو تندرستی نیست درست گردد این گر بپرسی از بیمار. ادیب صابر. تندرستی و رای سلطانی است از دو تن پرس و شرح آن بشنو.خاقانی. درآمد کار اندامش به سستی به بیماری کشید از تندرستی.نظامی. همی تا پای دارد تندرستی ز سختی ها نگیرد طبع سستی.نظامی. بس گُرْسنگی که سستی آرد در هاضمه تندرستی آرد.نظامی. پس از پنجَهْ نباشد تندرستی چهل ساله فروریزد پر و بال.نظامی. تندرستی و ایمنی و کفاف این سه مایه ست و آن دگر همه لاف.نظامی. نمی خواستم تندرستیّ خویش که دیگر نیاید طبیبم به پیش. سعدی (بوستان). کسی قیمت تندرستی شناخت که یکچند بیچاره در تب گداخت. سعدی (بوستان). لاجرم حکمتش بود گفتار خوردنش تندرستی آرد بار. سعدی (گلستان). رسول گفت علیه السلام این طایفه را طریقی هست که تا اشتها غالب نشود نخورند و هنوز اشتها باقی باشد که دست از طعام بدارند. حکیم گفت این است موجب تندرستی. (گلستان). آخر به زکات تندرستی فریاد دل شکستگان رس.سعدی. با ضعف و ناتوانی همچون نسیم خوش باش بیماری اندرین ره بهتر ز تندرستی.حافظ. رجوع به تندرست و درست شود. - ناتندرستی؛ بیماری. ضعف: تهی نیست از تره ای خوان من ز ناتندرستی است افغان من غذایی که با تندرستی بود همه دانش انجیر بُستی بود.نظامی. رجوع به تندرست شود. || در غیر آدمی و حیوان و نبات یعنی غیر اجسام آلیه نیز مستعمل است. (یادداشت بخط مرحوم دهخدا): هوایی به این تندرستی و پاکیزگی به سبب بخار پلیدیها که اندر شهر هست هوا ناخوش و زیانکار میشود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). چو شه در عدل خود ننمود سستی پدید آمد جهان را تندرستی.نظامی. رجوع به تندرست شود.
[ تَ دُ رُ ] (اِخ) اسمی است که به یسنا ۶۰ داده شده. (حاشیهٔ برهان چ معین). هات شصتم را پارسیان «تندرستی» هم نامیده اند. (یسنا بخش ۲ ص ۷۴). دعای درود است. (خرده اوستا ص ۷۱). رجوع به خرده اوستا ص ۲۸ و ۷۱ و ۲۳۰ شود.

کلمات هم‌قافیه با «تندرستی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید