معنی تناور شدن
6 بازدید
[ تَ وَ شُ دَ ] (مص مرکب) تجسم. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). تجسد. (تاج المصادر بیهقی). ضخامت. (دهار) (مجمل اللغة). ضخومت. (دهار). تنومند شدن. قوی جثه شدن. ستبر و قوی و پرزور شدن : تناور شد آن کرم و نیرو گرفت سر و پشت او، رنگ نیکو گرفت.فردوسی. چو بیدبن که تناور شود به پنجه سال به پنج روز به بالاش بر دود یقطین. سعدی (دیوان چ مصفا ص ۷۳۰). رجوع به تناور شود.
کلمات همقافیه با «تناور شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر