معنی تمکین

معنی تمکین

8 بازدید
[ تَ ] (ع مص) دست دادن. || جای دادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (آنندراج). جای دادن و پابرجا کردن. (غیاث اللغات). پای بر جای کردن و توانا و قادر گردانیدن برچیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). قادر و مسلط گردانیدن کسی را بر چیزی. (از اقرب الموارد): ز روزگارش یاریست وز فلک تأیید ز کردگارش توفیق وز ملک تمکین.فرخی. بنازد همی تاج و تخت و نگین ز تمکین و امکان خسرو ملک.مسعودسعد. || (اِ) شوکت و وقار و هنگ و جاه و جلال و قدرت و قوت و عدم حرکت. (ناظم الاطباء). مکانت بخشیدن : آن جماعتی که در روی زمین صاحب تمکین ساختیم ایشان را، نماز را برپاداشتند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۴). گر گوئیش که یکدم بنشین و علم بشنو کو خود سخن نگوید جز با وقار و تمکین. ناصرخسرو. گرامی کردش از تمکین خود شاه نشاند او را و خالی کرد خرگاه.نظامی. نشیند تا به صد تمکینش آرند چو مه در محمل زرینش آرند.نظامی. کرا وصف لولاک تمکین بس است ثنای تو طه ویس بس است. سعدی (بوستان). چو تمکین وجاهت بود بر دوام مکن زور بر مرد درویش عام. که افتد که با جاه و تمکین شود... سعدی (بوستان). فلک را این همه تمکین نباشد فروغ مهر و مه چندین نباشد.سعدی. || استواری. پایداری : پای استدلالیان چوبین بود پای چوبین سخت بی تمکین بود.مولوی. || اطاعت و فرمانبرداری. (ناظم الاطباء). || یکی از مقامات سالکان. (غیاث اللغات) (ناظم الاطباء). تمکین زوال بشریت است که آن را مرتبت فنا و فقر گویند... تمکین عبارت از اقامت محققان است در محل کمال و درجت اعلی و اهل مقام از مبتدیانند و اهل تمکین از منتهیان. رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و کشف اللغات و مصطلحات عرفانی دکتر سجادی شود. || جرأت. یارائی. توانائی : هیچکس را تمکین آن نباشد که خداوند را گوید که فلان کار بد کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۱). گفتم بنده این به هراه باز گفته است و بر لفظ عالی رفته که ایشان را این تمکین نباشد. اکنون چنانکه بنده می شنود و می بیند ایشان را تمکین سخت تمام است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۸۱). || قدرت. بسطت. نفاذ امر: گوش به مثال کدخدای دار که بر اثر دررسد در هرچه بمصالح پیوندد و نامه نبشته دار تا جوابها رسد که برحسب آن کارکنی و صاحب بریدی نامزد می شود از معتمدان ما تا او را تمکین تمام باشد تا حالها را بشرح تر باز می نماید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۳). || (اصطلاح فقه) حاضر بودن زوجه در بهره مند شدن زوج از او. اطاعت زن شوی را و فرمانبرداری کردن از او.
[ تَ ] (اِخ) از احفاد ملامحمد امین فاضل و معروف به تمکین مولوی بود و در شمار دانشمندان شاهجهان و عالمگیر درآمد و در علوم عقلی و نقلی ید طولایی داشت و اشعار لطیفی دارد و در اواسط قرن یازدهم هجری درگذشت. از اوست: هست بی مهر ماه پارهٔ من مگر این بود در ستارهٔ من. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ تَ ] (اِخ) سید رضاخان. وی در حوالی کرمانشاهان می زیست و از احفاد شاه نعمت اللََّه ولی بود و در عرفان و تصوف مقامی بلند داشت و در سال ۱۰۸۵ هـ . ق. به تدریس و ارشاد اشتغال داشت و سپس به هندوستان رفت و در دربار محمدشاه احترام فوق العاده یافت از اوست: خاک پای او شدن گر دسترس باشد مرا کی به غیر از نقش پا گشتن هوس باشد مرا. (از قاموس الاعلام ترکی).
[ تَ ] (اِخ) میرزا محمد علی کشمیری و برادر زادهٔ عبدالرسول استغنا بود که چندی شاگردی عم خود کرده بود. طبعی خوش و لحنی مطبوع داشت و در سال ۱۱۳۲ هـ . ق. درگذشت. از اوست: ز بوستان محبت طمع چه دارد کس که نخل عشق بتان را ثمر زسنگ بود. (از قاموس الاعلام ترکی).

کلمات هم‌قافیه با «تمکین»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ین» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید