معنی تمندل
6 بازدید
[ تَ مَ دُ ] (ع مص) دست در دستار خوان مالیدن. (تاج المصادر بیهقی). پاک کردن دست را بمندیل. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تندل. تمسح. (اقرب الموارد). خشک کردن روی را با رومال و امثال آن.(یادداشت به خط مرحوم دهخدا): انما کره التمندل بعد الوضوء لان کل قطرة توزن. (تاریخ اصفهان ابونعیم ج ۱ ص ۲۴۰، یادداشت ایضاً). || دستار در سربستن. (تاج المصادر بیهقی). دستار بر میان بستن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). و کسائی آرد: تندل بالمندیل و تمندل، اذا شده برأسه و اعتم به. (اقرب الموارد). یعنی استوار کردن مندیل بر سر و عمامه بستن بر آن.
کلمات همقافیه با «تمندل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دل» برای سرودن شعر