معنی تمثال

معنی واژه تمثال

7 بازدید
[ تَ ] (ع مص) مثل آوردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || برابر و شبیه کردن چیزی به چیزی. (از اقرب الموارد). || نگاشتن پیکر، نگاشته مانند پیکری. (منتهی الارب). نگاشتن تمثال مانند پیکری. (ناظم الاطباء). به همهٔ معانی رجوع به تمثیل شود.
[ تِ ] (ع اِ) صورت نگاشته. (دهار) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). تندیسه. (مهذب الاسماء) (السامی فی الاسامی). پیکر نگاشته. (منتهی الارب) (آنندراج). صورت و پیکر. (غیاث اللغات). صورت و پیکر نگاشته. صورت و شکل و پیکر و تندس و تندسه و تندیس و تصویر و شبیه. (ناظم الاطباء). صورت نگاشته: فی ثوبه تماثیل؛ یعنی، صورت جانداران نگاشته ج، تماثیل. و گفته اند تمثال آنچه که سازی و بنگاری همانند آفریدهٔ خدا از جانداران، و صورت عام بود. (از اقرب الموارد): بهشت آیین سرایی را بپرداخت زهر گونه در او تمثالها ساخت زعود و چندن او را آستانه درش سیمین و زرین بالکانه.رودکی. این عن فلان و قال فلان دان که پیش من آرایش کراسه و تمثال دفترست. (از لغت فرس اسدی چ دبیرسیاقی ص ۵۹). نوروز برنگاشت به صحرا به مشک و می تمثالهای عزه و تصویرهای می. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی ص ۱۱۲). بفرمود شه تا برآرند گرد ز تمثال آن پیکر سالخورد.نظامی. چو شیرین نام صورت برد گفتند که آن تمثال را دیوان نهفتند.نظامی. نخست آزرم آن کرسی نگهداشت بر او تمثالهای نغز بنگاشت.نظامی. همه تمثالهای آسمانی رصد بسته بر آن تخت کیانی.نظامی. بهشتی مرغی ای تمثال چینی در این دوزخ بگو تا چون نشینی.نظامی. من از غصه رنجور و از خواب مست که ناگاه تمثال برداشت دست. سعدی (بوستان). به چشم و گوش و دهان آدمی نباشد مرد که هست صورت دیوار را همین تمثال. سعدی. هست از پیشانی عاشق هویدا حال عشق می کشد مجنون مصور چون کشد تمثال عشق. شهیدی (از آنندراج). - تمثال همایونی؛ تصویر پادشاه ایران. - نشان تمثال؛ نشانی که در روی آن تصویر پادشاه نگاشته شده باشد. (ناظم الاطباء). || در بیت زیر ازنظامی ظاهراً بمعنی حلقه یا دیواره و روسازیی است که بر چاهها تعبیه کنند چنانکه مرحوم وحید در ذیل بیتی از اقبالنامه آرد: «چاه تمثال پوش یعنی، چاهی که تمثال و سر آن را پوشیده باشند تا کسی نداند چاهست و در آن فرو افتد»: که شاها در این چاه تمثال پوش مشو جز به فرمان فرهنگ و هوش. نظامی (اقبالنامه چ وحید ص ۱۵۸). || بمعنی فرمان پادشاهی. جمع آن تماثیل. (غیاث اللغات). فرمان پادشاهی. (از ناظم الاطباء): تمثال تو چون دست براهیم پیمبر مر بتکده ها را در و دیوار شکسته.سوزنی. || کتاب قاموس (۵:۲۶ استیفانس) این لفظ را به لفظ رمفان ترجمه نموده است (کتاب اعمال رسولان ۷:۴۳). رجوع به رمفان شود. (از قاموس کتاب مقدس).
[ تِ ] (اِخ) نام اشعث بن قیس کندی است. (منتهی الارب).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید