معنی تماشاکنان
6 بازدید
[ تَ کُ ] (نف مرکب، ق مرکب) در حال تماشا. در حال نظاره : مثال ملک چو باغی است پرشکوفه و گل تو شادمانه تماشاکنان بباغ درآی.فرخی. تماشاکنان گرد خیمه بگشت چو سروی چمان بر کنار چمن.فرخی. نماز شام همه نیکوان به عید شدند طرب کنان و تماشاکنان و خندان لب.فرخی. به باغی تماشاکنان میل کرد درون رفت تا رخ بشوید ز گرد.اسدی. گو پهلوان را تماشاکنان زشادی همی بود خنده زنان.اسدی. تماشاکنان رفت از آن مرحله عنان کرد بر صید صحرا یله.نظامی. در آن بریهٔ پر لاله و اقحوان تماشاکنان و شکارزنان می آمد. (تاریخ غازانی ص ۱۴۷).
کلمات همقافیه با «تماشاکنان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر