معنی تماشاکن
6 بازدید
[ تَ کُ ] (نف مرکب) تماشاکننده. تماشاچی. نظرباز. ج، تماشاکنان : چو در محاوره آید زبان شیرینش کجا شدند تماشاکنان شیرین کار. سعدی (دیوان چ مصفا ص ۷۰۳). ما تماشاکنان کوته دست تو درخت بلندبالایی.سعدی. تنگ چشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم.سعدی. شاید آن روی اگر سبیل کنند به تماشاکنان حیرانش.سعدی. رجوع به تماشا و دیگرترکیبهای آن و تماشاکنان شود.
کلمات همقافیه با «تماشاکن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کن» برای سرودن شعر