معنی تلافی
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) وادریافتن. (دهار). دریافتن. (مجمل اللغة). رسیدن و دریافتن چیزی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). دریافتن و بدست آوردن. (غیاث اللغات). تدارک، یقال: تلافیت التقصیر و هذا امر لایتلافی و تقول جاء بالعمل المتنافی ثم لم یتعقبه بالتلافی. (اقرب الموارد). || (اِ) فارسیان بمعنی عوض و بدل، با لفظ کردن و نمودن مستعمل نمایند. (آنندراج). جزا و عوض و پاداش و تاوان و مرمت. (ناظم الاطباء). جبران : جواب داد که نه وقت عتاب است قضا کار کرده است تدبیر تلافی باید کرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۶۳). این از آن گذشته است که تلافی پذیرد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۰۳). و چون این حال با پرویز رسید به تلافی حال مشغول نگشت... بعد از آنک حیلتها و خدیعتها کرد که شرح آن دراز است در تلافی آن... (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۵). و از فرایض احکام جهانداری آن است که در تلافی خلل ها پیش از تمکن خصم و از تغلب دشمن مبادرت نموده شود. (کلیله چ مینوی ص ۹۶). و امروز تدبیر از تدارک آن قاصر است و رای در تلافی آن عاجز. (کلیله و دمنه ایضاً ص ۱۰۵). اما اگر کسی را بر آن اطلاع افتد برادری ما چنان باطل گردد که تلافی آن به مال و متاع در امکان نیاید. (کلیله و دمنه).
کلمات همقافیه با «تلافی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر