معنی تقلد
5 بازدید
[ تَ قَ لْ لُ ] (ع مص) در گردن خویش کردن گردن بند. (تاج المصادر بیهقی) (از آنندراج). قلاده پوشیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || در گردن خویش کردن کار. (زوزنی) (از تاج المصادر بیهقی). برگردن خود کاری گرفتن و پیروی و تعهد. (غیاث اللغات) (آنندراج). بعهده گرفتن کاری را و بر خود لازم کردن آنرا. (از اقرب الموارد): چون پنج ماه از تقلد وزارت او بگذشت چند غلام از آن او بدو دست برآوردند و او را بکشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || شمشیر برداشتن و حمایل آنرا بر دوش افکندن. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تقلد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لد» برای سرودن شعر