معنی تغلب
9 بازدید
[ تَ غَ لْ لُ ] (ع مص) به چیرگی تمام دست یافتن به چیزی: تغلب علیه؛ ای استولی علیه قهراً. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). به قهر استیلا یافتن بر بلادی. (از اقرب الموارد). غلبه کردن و چیره شدن. (غیاث اللغات). زیردستی و چیرگی و استیلای بقهر. (ناظم الاطباء): افراسیاب عمر دراز و ملک بسیار داشت اما مملکت ایران بعد از منوچهر دوازده سال داشت بتغلب. و چندانکه توانست در عراق و بابل و قهستان خرابی میکرد. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۳۸). از فرایض احکام جهانداری آنست که به تلافی خللها پیش از.... تغلب دشمن مبادرت نموده شود. (کلیله و دمنه). از کثرت تحکم و تغلب در حل و عقد و امر و نهی با لشکر دیلم سخن میراند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۳۷۳). کسی را بر او قوت تغلب نابوده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۱۰). در تغزز و تغلب بسته شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۳۹).[ تَ لِ ] (اِخ) ابن وائل بن قاسط. (از منتهی الارب). و رجوع به اعلام زرکلی ج ۱ ص ۱۶۲ و الحلل السندسیه ج ۱ ص ۲۹۴ و المعرب جوالیقی ص ۱۲۴ شود.[ تَ لِ ] (اِخ) احمد مکنی به ابوالعباس از اعاظم علما و پرهیزکاران و امام کوفه بود. در سال ۲۹۰ هـ . ق. در بغداد درگذشت. (از قاموس الاعلام ترکی).
کلمات همقافیه با «تغلب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لب» برای سرودن شعر