معنی تعلیق کردن
5 بازدید
[ تَ کَ دَ ] (مص مرکب) یادداشت کردن : نامه نبشته آمد بر این نسخت که تعلیق کرده آمده است. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۸۱). این همه دیدم بر تقویم این سال تعلیق کردم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۲۲۴). فاضلی از خاندان منصور خاسته بود نام وی مسعود، در حین مذاکره هرچه از این بابت رفتی تعلیق کردی. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۰۶). و رجوع به تعلیق شود.
کلمات همقافیه با «تعلیق کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر