معنی تعلیق
3 بازدید
[ تَ ] (ع مص) درآویختن. (زوزنی) (دهار) (از تاج المصادر بیهقی). درآویختن چیزی را به چیزی و متعلق گردانیدن. یقال: علقه فتعلق. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از آنندراج). درآویختن چیزی را بچیزی و بر چیزی، درآویختن و معلق گردانیدن آن. (از اقرب الموارد). آویختن چیزی را. (غیاث اللغات). و بمجاز علاقه و دلبستگی : داده شه را به نام نیک غرور و او ز تعلیق نیکنامی دور.نظامی. || بند کردن در را. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نصب کردن و سوار کردن در بر خانه. (از اقرب الموارد). || عاشق گردانیدن. (زوزنی) (تاج المصادر بیهقی). || دوستی نمودن، یقال: علق فلان امراةُ مجهولاً. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || ترک و قطع نکردن کاری را و تعلیق افعال القلوب از آن است. (از اقرب الموارد). || همراه میاره شتر فرستادن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || انداختن مهار شتر بر گردن آن، برای کسی گویند که از شتر فرود آید و مهار آن را بگردنش افکند. (از اقرب الموارد). || (اِ) نوعی از خط که از رقاع و توقیع برآمده. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || در شواهد زیر بمعنی یادداشت آمده : خواجه [ احمد حسن ] خلعت بپوشید و به نظاره ایستاده بودم آنچه از معاینه گویم و از تعلیق که دارم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۰). چنان صواب دیدم که بر سر تاریخ مأمونیان شوم چنانکه از استاد ابوریحان تعلیق داشتم. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۶۸۱). و رجوع به تعلیق کردن شود. || به اصطلاح شعرا تعلیق عبارت است از مرتب کردن حکمی بر ثبوت یا نفی حکم دیگر. حکم اول را جزا و حکم ثانی را شرط گویند و این شش قسم است یکی آنکه ثانی و حکم اول هر دو ممکن باشد عادةً و عقلاً چنانکه: اگر بر رفیقان نباشی شفیق به فرسنگ بگریزد از تو رفیق. دوم آنکه حکم ثانی ممکن و حکم اول مستحیل عادةً و عقلاً: اگر نهیب دهد چرخ واژگون گردد و گر عتاب کند آفتاب خون گردد. سوم آنکه حکم ثانی ممکن و حکم اول مستحیل عادةً و ممکن عقلاً چنانکه: اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را. حافظ. چهارم آنکه هر دو حکم محال عقلاً و عادةً چنانکه: گر چرد در چمن حسن تو زنبور عسل چه عجب گر ز گل شمع بگیرند گلاب. پنجم آنکه حکم اول ممکن و حکم ثانی مستحیل عقلاً و عادةً چنانکه: گر تیغ بارد در کوی آن ماه گردن نپیچم الحکم للََّه. ششم آنکه حکم اول ممکن و حکم ثانی مستحیل عادةً و ممکن عقلاً چنانکه: گر ز آب زندگانی بهره یابم چون خضر روز و شب افتاده باشم همچو سگ در کوی دوست. و باید دانست که حکم اول در لفظ از حکم ثانی مؤخر باشد و حکم ثانی که بعد حرف شرط که گر و چون و غیره واقع شده در لفظ از حکم اول مقدم باشد و گاه برعکس هم آید. (آنندراج نقل از رسالهٔ عبدالواسع). || (اصطلاح نحو) نزد نحویان باطل ساختن عمل افعال قلوب است لفظاً نه محلاً بخلاف الغا، چه آن ابطال عمل فعل است لفظاً و محلاً. (از کشاف اصطلاحات الفنون). || نزد محدثان خلاف یک راوی یا بیشتر از اوائل اسناد حدیث. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
کلمات همقافیه با «تعلیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر