معنی تعجس
5 بازدید
[ تَ عَ جْ جُ ] (ع مص) از پی چیزی فروشدن. (تاج المصادر بیهقی). در پی کاری شدن و پیروی نمودن کسی را بر کاری. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). پیجویی و تعقیب کار کسی. (از اقرب الموارد). || پی هم باریدن باران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || بند کردن و بازداشتن و یعدی بالباء. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بازداشتن و بتأخیر انداختن قوم را. (از اقرب الموارد). || در آخر شب برآمدن و رفتن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). در ساعتی از شب یا به هنگام سحر بیرون رفتن. (از اقرب الموارد). || درنگ نمودن و بازایستادن. || سرزنش نمودن کسی را. || تکبر کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || سپس انداختن کاری را و یقال: تعجسهُ عرق سوء؛ ای قصر به عن المکارم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «تعجس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جس» برای سرودن شعر