معنی تضایق
6 بازدید
[ تَ یُ ] (ع مص) تنگ شدن. (زوزنی). تنگ گردیدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). ضد اتساع. (اقرب الموارد) (قطرالمحیط): و عرصهٔ جولان بر سلطان تضایق میگرفت. (جهانگشای جوینی). || با همدیگر تنگ شدن و در یک جا نگنجیدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). نگنجیدن قوم در مکانی یا با هم تنگ شدن در اخلاق: تضایق القوم لم یتسعوا فی خلق او مکان. (از قطر المحیط) (از اقرب الموارد) (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «تضایق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر