معنی تصدیع
5 بازدید
[ تَ ] (ع مص) پراکنده کردن. (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی). جداجدا کردن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || شکافتن. (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (از اقرب الموارد). || دردسر رسانیدن. (زوزنی) (ترجمان جرجانی ترتیب عادل بن علی) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). دردسر دادن. (دهار) (آنندراج) (غیاث اللغات). و به لفظ دادن و کشیدن مستعمل. (غیاث اللغات) (آنندراج): مجتمع گشتند مر توزیع را بهر دفع زحمت و تصدیع را. مولوی. شوق تصدیع عرض حالی داد تا ز ناگفته گفت واله بس. واله هروی (از آنندراج). تصدیع در تدارک بر ماحضر مکش داری چو سرکه با نمکی دردسر مکش. مخلص کاشی (ایضاً). || دردمندسر شدن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (اِمص) دردسر و آزردگی خاطر. مزاحمت و آزار. و رنج و محنت و اضطراب. (ناظم الاطباء). - تصدیع خاطر؛ آزردگی خاطر. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «تصدیع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یع» برای سرودن شعر