معنی تصامم
5 بازدید
[ تَ مُ ] (ع مص) خویشتن را کر نمودن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد): تصام فلان عن الحدیث؛ اری من نفسه انه اصم. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): و عبداللََّه بن عزیز راه تغافل و تصامم از آن معاذیر و اعراض از مضمون آن طوامیر پیش گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۸۹). و از دعوت مرگ تغافل و تصامم میسازیم تا کمند قضا در گردن افتد و بند اجل محکم گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۱۸۰). محمد امین حماد را گفت شنیدی تصامم نمود. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «تصامم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مم» برای سرودن شعر