معنی تشفی
5 بازدید
[ تَ شَ فْ فی ] (ع مص) شفا جستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (آنندراج). شفا یافتن: تشفی بکذا و اشتفی به اشتفاء؛ نال به الشفاء. (از اقرب الموارد). || شفا یافتن از خشم. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بری شدن از خشم. (از اقرب الموارد). از غضب و کینه رستن. (آنندراج): علی رایض حسنک را به بند می برد و استخفاف می کرد و تشفی و تعصب و انتقام می بود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۷). چون بازجستی نبود کار او را و حال او را [ حسنک را ] انتقامها و تشفی ها رفت. (تاریخ بیهقی ایضاً). و تشفی و تلافی خلل جز بمظاهرت و مضافرت آن دولت ممکن نگردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ اول تهران ص ۶۸). جز به عبدهٔ نار و عندهٔ کفار و تشفی به درک ثار راضی نشدند و سه روز متواتر در پی ایشان می رفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۱۸). - تشفی جستن؛ شفا یافتن. تسکین و آرامش یافتن از درد و خشم و جز آنها: از درد آن تشفی جوید و هر یک را از آن زمره مکافاتی واجب دارد. (جهانگشای جوینی). - تشفی خاطر؛ آسایش خاطر از غیظ و خشم. (ناظم الاطباء). - تشفی دادن؛ تسکین دادن. شفا دادن. آرام کردن کینه وخشم و جز آنها: و کینهٔ قدیم را که در دل داشت تشفی داده. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «تشفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر