معنی تسویس
4 بازدید
[ تَ سْ ] (ع مص) شپشه در طعام افتادن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). سو درافتادن در چیزی. || آراستن و زینت دادن کاری را برای کسی و مرتکب آن شدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). تسویس فلان امری را برای فلان آراستن و زینت دادن آن امر. (از متن اللغة). آراستن و زینت دادن امری. (از اقرب الموارد). زینت دادن کاری را برای کسی. (از المنجد). || سیاست در گردن کسی افکندن. سوس فلان امورالناس (مجهولا)؛ ای صیرملکاً. (منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة). پادشاه شدن بر قومی. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || رئیس قرار دادن کسی را برای قومی. (از متن اللغة). || گویند سوس عظمی یعنی از اندوه هلاک شدم. (از متن اللغة).
کلمات همقافیه با «تسویس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یس» برای سرودن شعر