معنی تسوق
6 بازدید
[ تَ سَ وْ وُ ] (ع مص) بازار جستن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی) (دهار) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || خرید و فروخت کردن. (تاج المصادر بیهقی) (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). خرید و فروش کردن قوم. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد). || خود را بازاری نمودن به خرید و فروخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء): و ممکن است این سخن... در معرض تسوق پیش ضمایر آید. (کلیله چ مینوی ص ۱۷). و اگر این بنده، کتاب از تازی به پارسی برد بدان تسوقی نمی جوید. (کلیله ایضاً ص ۴۲۱). || خریدن کالا از بازار. (از متن اللغة). و رجوع به سوق شود.
کلمات همقافیه با «تسوق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وق» برای سرودن شعر