معنی تسفر
5 بازدید
[ تَ سَ فْ فُ ] (ع مص) بسفر رفتن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || میان مغرب و عشا چریدن شتران. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). چریدن در اوائل شب. (از المنجد). || چریدن شتران برگهای افتاده را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || تدارک حاجت کسی نمودن. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). تدارک حاجت کسی نمودن پیش از فوت آن. (از متن اللغة): تسفَّر شیئاً من حاجته؛ تدارکهُ. (اقرب الموارد). || طلب کردن انکشاف روی زنان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد): تسفر النساء عن وجوههن، طلب سفورهن لیختار اشرقهن وجهاً و جمالا. (متن اللغة). || خواستن از کسی نصف چیزی را که بر طریق تاوان و جرمانه بر ذمهٔ او بود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). || در سفیدهٔ صبح یا سفیدهٔ روز یا سفیدهٔ عصر آمدن. (از متن اللغة) (از اقرب الموارد). در اوائل شب آمدن. (از المنجد). || (مص م) پذیرفتن پوست اثر چیزی را. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از اقرب الموارد) (از المنجد).
کلمات همقافیه با «تسفر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فر» برای سرودن شعر