معنی تسبیق
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) ناتمام افکندن گوسفند بچهٔ خود را. || گرفتن آنچه را که گرو بسته بود و بردوانیدن اسب یا دادن آنرا. از لغات اضداد است. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء) (از متن اللغة) (از المنجد) (از اقرب الموارد). || بند پای بر پای مرغ گذاشتن. (از متن اللغة) (اقرب الموارد) (از المنجد). || مسابقه گذاشتن بین خیل. (از متن اللغة). || بدره گذاشتن میان شعراء تا هر کدام که غالب آیند جایزه را دریافت کنند. (از متن اللغة) (از المنجد). و رجوع به سبق و مسابقه شود.
کلمات همقافیه با «تسبیق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یق» برای سرودن شعر