معنی تسبیغ
6 بازدید
[ تَ ] (ع مص) بچه افکندن شتر که به زادن نزدیک آمده باشد. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). افکندن ناقه بچهٔ ناتمام خود را. (از متن اللغة). بچه انداختن آبستن. (از اقرب الموارد): سبغت الناقه ولدها: القته لغیر تمام و قد اشعر فهی مسبغ، و هی مسباغ اذا کان ذلک لها عادة. (متن اللغة). و رجوع به مسبغ و مسباغ و تسبیط شود. || (اِ) نوعی از تصرفات عروض. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نزد عروضیان افزوده کردن حرف ساکن باشد در سبب خفیفی که در آخر جزء واقع است مانند افزودن الف در لن از مفاعیلن که مفاعیلان شود و مانند فاعلاتن که افزوده شود در آخر آن نون دیگری، بعد از آنکه نون آن تبدیل به الف شده باشد که فاعلاتان گردد و جزئی که عمل تسبیغ در آن بکار برده شده مسبغ نامند و تسبیغ در لغت تمام کردن است پس از این زیادتی گویا که آن جزء تمام و منقطع می شود از زیادتی دیگر. (از کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به تعریفات جرجانی شود.
کلمات همقافیه با «تسبیغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یغ» برای سرودن شعر